برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
راهمان جدا شده بود از هم؟ از کی؟ چطور؟ یادم نیست. شاید از همان روزی که نشستی روبرویم و گفتی فکرهایت را کردهای و دلت میخواهد دکتر باشی و استاد باشی و دانشمند. گفتی راهش این است که بروی و من به جای اینکه کاری کنم یک نفر باشیم با یک زندگی، به جای اینکه بگویم هر تصمیمی که بگیری کنارت میمانم، خودم را جدا کردم از تو و گفتم هر کاری راحتی بکن، جلوت را نمیگیرم.
-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: چشمه، 1393،ص 112.
*مولوی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
زن پیری هم هست که هر بار میگوید «سیاست خانم، از بیسیاستی خودت بوده.» و من دوست ندارم برای کسی بگویم که حتی مارگارت تاچر هم در خانه چیزی نداشت بهجز زنیتاش. که فوقش با آن میتوانست دل کسی را نگه دارد. تو دلت رفته بود، ماندن نداشتی دیگر. هیچکس نمیتوانست نگهت دارد، چه برسد به من که دستهایم دور تنت باز بود و خودم پَرَت دادم.
-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: نشر چشمه، 1393، ص 113.
برچسب:
نویسنده: باران شریفی
برچسب:
نویسنده: باران شریفی