خرید بک لینک
دارم The Company You Keep را میبینم که خوابم میبرد؛ بین خواب و بیداری و هزار فکر و خیالی که مغزم را روزبهروز انباشتهتر میکند ـ و مگر که این خصلت پوزیدونها نیست؟ ـ ضبط صوت ذهنم آهنگ تیتراژ فیلم

برچسب: نویسنده: باران شریفی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:07

شبح در تاریکی گفت: محتضر را یا می کشند یا حیات دوباره می بخشند. گفتم: و چه بسیار که در مرگ زندگانی است. گفت: زندگی بدون رؤیا نیستی است. نگاهش کردم: آدمی از ناشناخته ها می ترسد. نزدیک تر آمد. خودم را د

برچسب: نویسنده: باران شریفی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:07

به مرگ میاندیشم و ناگزیرم؛ ازآنرو که زندگی میکنم. میاندیشم به اینکه در میانۀ راهی هستم که دوستش دارم و دلم نمیخواهد تمام شود و مگر برای خواستهها و آرزوها و تجربهها و حسرتها و حتی احساس بدبخت

برچسب: نویسنده: باران شریفی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:07

«قبل تو با خیلیا رابطه داشتم گلسا...» کلمهها با فضای آرام مکالمه تضاد کامل داشتند. از حرفش جا خورد. دوباره موجود خبیث حنجره غافلگیرش کرده بود. نمیگفت این را اگر گلسا نمیخواست جای اسب باشد، اگر

برچسب: نویسنده: باران شریفی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:07

راهمان جدا شده بود از هم؟ از کی؟ چطور؟ یادم نیست. شاید از همان روزی که نشستی روبرویم و گفتی فکرهایت را کردهای و دلت میخواهد دکتر باشی و استاد باشی و دانشمند. گفتی راهش این است که بروی و من به جای اینکه کاری کنم یک نفر باشیم با یک زندگی، به جای اینکه بگویم هر تصمیمی که بگیری کنارت میمانم، خودم را جدا کردم از تو و گفتم هر کاری راحتی بکن، جلوت را نمیگیرم.

-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: چشمه، 1393،ص 112.

*مولوی

برچسب: نویسنده: باران شریفی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:07

زن پیری هم هست که هر بار میگوید «سیاست خانم، از بیسیاستی خودت بوده.» و من دوست ندارم برای کسی بگویم که حتی مارگارت تاچر هم در خانه چیزی نداشت بهجز زنیتاش. که فوقش با آن میتوانست دل کسی را نگه دارد. تو دلت رفته بود، ماندن نداشتی دیگر. هیچکس نمیتوانست نگهت دارد، چه برسد به من که دستهایم دور تنت باز بود و خودم پَرَت دادم.

-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: نشر چشمه، 1393، ص 113.

برچسب: نویسنده: باران شریفی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:07

«عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقهفروشی فرق دارد. عشق عتیقه گرانقمیتی است که آدم باهاش زندگی میکند، اما عتیقهفروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.» یانوشکا چشم دوخته بود به راه رفتن

برچسب: نویسنده: باران شریفی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:07

صفحه بندی